پنجشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۷

ده‌روزگی: گردن شکسته مادر

«گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهان گرفتن آموخت ...» این بیت را که می‌خواندیم مطمئن بودیم ایرج میرزا مصرع دوم را به ضرورت قافیه بیت‌های بعدی (خفتن، گفتن و راه رفتن) آورده، و گر نه شیر خوردن را که بچه از روی غریزه بلد است. اما تجربه 10 روز بچه‌داری کافی است تا مطمئن شوی حق با ایرج است و ساعت‌ها تلاش برای «آموختن» سینه گرفتن به نوزاد، ممکن است به قول دکتر ارتوپد، شاسی‌های گردن مادر را کامل بیاورد پایین.
عکس‌ها: بابا
توضیح این که عکس‌ها از یک زاویه «لو انگل» و در یک حالت تقریبا
«آور شولدر»ی گرفته شده و متهم اصلی را از ورای پروتز گردنی مادر نشان می‌دهد.
همان طور که در عکس نیز مشاهده می‌شود متهم به هیچ وجه احساس ندامت ندارد!

هشت‌روزگی: ایروبیک اعصاب و ماهیچه‌ها

وقتی می‌خندد از دلت می‌گذرد چه منظره زیبا و دلنشینی؛ اگر کتاب‌ها بگذارند. کتاب‌ها درباره خنده‌های کیمیا نظرات خشک و عصا قورت داده‌ای دارند. کتاب‌ها مطمئن نیستند کیمیا هنوز بتواند بخندد، یعنی حس خوشایندی را که دارد با حالت چهره نشان دهد، و می‌گویند احتمالا ماهیچه‌ها و اعصاب صورتش دارند به شکل تصادفی امکانات مختلف خود را تمرین می‌کنند. وقتی این تردید تقویت می‌شود که می‌بینی در خواب بیشتر می‌خندد تا در بیداری، و کتاب‌ها حتا نمی‌دانند کیمیا هنوز خواب می‌بیند یا نه.
شاید حق با کتاب‌ها باشد و از این خنده‌ها نشود نتیجه گرفت حس خوشایندی در کار است، اما دست‌کم می‌توان دانست حس ناخوشایندی در کار نیست! ماهیچه‌ها و اعصاب صورت کیمیا برای نشان دادن هر حس ناخوشایندی در هماهنگی و آمادگی کامل به سر می‌برند و نیازی به تمرین ندارند. تازه ماهیچه‌ها و اعصاب حنجره نیز در هماهنگی کامل با آنان بوده و از این نظر جای هیچ نگرانی نیست.

وقتی می‌خندد از دلت می‌گذرد این زیباترین و دلنشین‌ترین منظره‌ای است که هرگز دیده‌ای؛ کتاب‌ها هر چه می‌خواهند بگویند. شاید ما و کتاب‌ها و حتا خود کیمیا ندانیم این انحنای آسمانی از کجا می‌آید و بر گوشه لب‌های او می‌نشیند، اما بی‌شک چیزی از دورترین خاطرات نادیده و ناشنیده زندگی را با خود دارد که تصادفی نیست.

کیمیای عزیز. اگر می‌دانستی لبخندت چه پرده‌ها در وجود ما می‌نوازد، بیشتر می‌خندیدی.
عکس‌ها: مامان

پنجشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۷

شش‌روزگی: با چشمان کاملا باز

کتاب‌ها می‌گویند چشمان کیمیا تصاویری را که در فاصله 20 تا 25 سانتی صورت او قرار گرفته است واضح می‌بیند. ظاهرا که همین طور است. اما نگاهش روی چیزی متمرکز نمی‌شود و زود می‌دود یک جای دیگر. در عوض وقتی گوش می‌دهد نگاهش حسابی دقیق می‌شود. از همه بیشتر وقتی با محبت و اغراق (زبان نوزادی!) با او حرف می‌زنی، یا وقتی برایش آواز می‌خوانی. کیمیا از دوروزگی آواز و هر صدای آهنگین دیگری را تشخیص می‌داد و از پنج یا شش‌روزگی بالاخره راه درست شیر خوردن را یاد گرفت. به ترتیب اولویت نیازهای بشری.
عکس: مرضیه

سه‌شنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۷

چهار روزگی: اولین داغ پشت دست



کیمیا باید 3 تا واکسن می‌زد. 2 تایش را دوشنبه در بیمارستان زدند. واکسن سوم ماند برای پنج‌شنبه. خانم پرستار توضیح داد که در بیمارستان آبان فقط پنج‌شنبه‌ها واکسن ب‌ث‌ژ می‌زنند و کیمیا اولین تجربه‌اش در مواجهه با بوروکراسی ایرانی (امروز برو فردا بیا) را مزه‌مزه کرد. پنج‌شنبه، وقتی خانم پرستار کیمیا را با فریادهای دردناک و یک لوله آزمایش خون به ما برگرداند، فهمیدیم باید یک ساعت دیگر هم منتظر بنشینیم. خوش‌بختانه نظر آزمایشگاه درباره بیلی‌روبین (زردی) خون کیمیا مساعد بود و خطر بستری شدن از بیخ گوش او گذشت. مانـد جای سوزن‌ها پشت دست کیمیا. حق داشتند موقع خون گرفتن ما را به اتاق راه ندادند.
عکس: مرضیه، 2 روز بعد از ماجرا

جمعه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۷

دو روزگی: رویاها و شکلک‌ها

آماده بودیم با یک موجود قرمز و بی‌شکل و غیرقابل شناسایی به نام «نوزاد» روبه‌رو شویم که قرار است بعدا، یعنی چند روز بعد، به کیمیا تبدیل شود. ولی کیمیا همان روز اول کیمیاتر از تصور ما بود و از روز دوم شروع کرد به ژست گرفتن برای دوربین، البته در خواب.
عکس‌ها: مامان